ناراحتم اما نه فقط از لحن آقاي شيرزاد، بلكه از آنروي كه چنين گفتار ونوشتاري باعث شد تا تصوير "احمد شيرزاد " در ذهن من بهعنوان يك جوان ايراني فرو ريزد و درهمشكند. آقاي شيرزاد ميتوانستند با يك عذرخواهي كوچك، كلام خود را تصحيح كنند وبا اعتراف به خشونت وعصبيت گفتاري خود و مذمت آن، صداقتشان در گفتار و اقتدايشان بهچهرهاي همچون "گاندي" را بهنمايش بگذارند، اما متاسفانه نهتنها چنين نكردند كه در گفتار همچنان بر طريق سابق اصرار ورزيدند.
آقاي شيرزاد عزيز! من در جايگاه يك روزنامهنگار، در سالهاي گذشته به نقد عملكرد اصلاحطلبان پرداختهام، چراكه معتقد بودهام در صورتيكه نقدها مطرح نشوند و عياري حاصل نگردد، سرمايه اجتماعي اصلاحات از دست خواهد رفت و روزي خواهد رسيد كه اصلاحطلبان، خود، كرسي رياستجمهوري را به محمود احمدينژاد تحويل دهند. تعجب من اما از اين است كه شما بهجايآنكه نقدپذير بودن خود را اثبات كنيد و از اعتقادتان به ضرورت نقد و استقبال از آن سخن بگوييد، ميگوييد: "....رضا خجستهرحيمي كه تا يادم ميآيد تيغ نوشتههايش براي اصلاحطلبان تيز بوده و نوبت به راستها كه كه ميرسد بهطور معجزهآسايي لحن وكلامش نرم و عاري از قضاوت ميشود ."
آقاي شيرزاد! "عمل نقد را با "تيغي تيز" مقايسه ميكنيد، آنچنان كه گويي منتقد، دشمني است نيامبركشيده، و در ناجوانمردي از ناجوانمردان نيز پيشي گرفتهاست. اما آيا گمان نميكنيد كه شايد با اتخاذ چنين رويكردي، از مسير انصاف و صداقت خارج شدهباشيد؟ آيا اين همه كه در گوشهوكنار از ضرورت نقد و نقدپذيري سخن ميگوييم يا ميشنويم، همگي از باب خالي نبودن عريضهاند و دستمزد منتقد، فحش است وناسزا؟
مگرنهاين است كه يك منتقد وقتي به نقد يك فرد يا جريان ميپردازد، در حقيقت، علاقه خود به آن جريان يا فرد را عيان ساختهاست؟ آيا نقد، براي اصلاح روشي كه اصلاحطلبان حكومتي برگزيدهاند وطرح توصيههايي براي فائق آمدن بر اقتدارگرايان ايراني، از همدلي با اصلاحطلبان حكايت ميكند، يا همزباني با اقتدارگرايان (و به تعبير ملايم شما: راستها) ؟
برادر عزيز، آقاي شيرزاد! فرافكني بدترين نوع مواجههايست كه ميتوان در برابر يك انتقاد بهآن متوسل شد. كلاهتان را قاضي كنيد. آيا گمان نميكنيد كه كمي با خودتان "ناصادق" هستيد وقصد داريد تا با فرافكني، واقعيت را وارونه سازيد؟چه بسا و شايد كه با اين قافيهچينيها ميخواهيد به مخاطبتان القا كنيد كه امثال "رضاخجستهرحيمي" ،قلم بهمزد اقتدارگرايان ايراني هستند ( .....به راستها كه ميرسند بهطور معجزهآسايي لحن و كلامشان نرم و عاري از قضاوت ميشود.....) وبهسفارش آنها، با نقدهاي خود، قصد آن داشته و دارند كه پايگاه اجتماعي شما و دوستانتان را متزلزل و لرزان نمايند. ولي از شما ميپرسم كه فرار كردن از واقعيت در سالهاي گذشته چه سودي داشتهاست كه همچنان "در" را بر همان پاشنه ميچرخانيد؟ آيا در زمينگير شدن اصلاحات و رويگرداني مردم از اصلاحطلبان و بيتوجهي آنها بهتحصن شما در مجلس ششم ، من و امثال من مقصر بودهايم يا آنهايي كه خود، نخواستند يا نتوانستند نماينده خوبي براي بدنه اجتماعيشان باشند؟
گفتهايد كه "ما يك گناه بيشتر نداشتيم و آن اين بود كه بهغير از حمايت مردم از هيچ قدرت ديگري برخوردار نبودهايم". سخنتان را اما بايد تصحيح كرد. شما يك گناه داشتيد وآن، اين بود كه حمايت مردم را داشتيد و به اين حمايت پشت كرديد. حمايت مردم را داشتيد و آنرا ارزان فروختيد. گناه شما اين بود كه سرمايه گرانبهاي "اعتماد مردمي" را به بهايي اندك از كف داديد و در دوراهي "مردم" و "نظام" ،همچنانكه خاتمي نيز بارها گفت، جانب نظام را گرفتيد. گويي كه نظام تافتهايست جداي از راي مردم و ضرورتهاي آن، مهمتر از ضرورتهاي اصلاحطلبانه ايست كع مردم از شما خواستهبودند. گناه شما اين بود كه موكل مردم در حاكميت بوديد وبا اينحال اميد آنها را از اصلاحپذيري حكومت نااميد كرديد.
آقاي شيرزاد! من در مطلب پيشينم گفته بودم كه " ماخيلي پيشتر و خيلي بيشتر از زمينگير شدن اصلاحات مشمئز شديم". وشما در پاسخ به اين سخن گفتهايد:" من خيلي خوشحالم كه باعث شدم ايشان و امثال ايشان به صراحت اشمئزازشان را از جنبش اصلاحات عيان كنند." حال ميخواهم از شما بپرسم كه چگونه اين نتيجهگيريتان را سخني صادقانه تفسير بايد كرد؟ با خود صادق باشيد. چنين نتيجهگيرياي از سخن من تنها در صورتي ممكن است كه شما" زمينگير شدن اصلاحات" را معادل "جنبش اصلاحات بدانيد اما آيا چنين ترادف نامعقولي ميان اين دو واژه وجود دارد؟ علاوه براين آيا شما " خود و دوستانتان" را معادل جنبش اصلاحات در ايران ميدانيد كه حتي به فرض اگر كسي از شما روي برگرداند، از جنبش اصلاحات در ايران و تحولخواهي نيز روي برگردانده و مشمئز شده باشد؟ گمان نميكنيد كه در شناختتان از خود و معادل گرفتن خودتان با جنبش اصلاحات در ايران دچار توهم شده باشيد؟ چه بگويم، كه در اين سخنان متاسفانه هيچ سويهاي از صداقت را نميبينم و در حيرتم كه چرا" احمد شيرزاد" براي تخطئه طرف مقابل خود هيچ كوششي را فروگذار نيست و حتي از دروغ پردازي و سفسطه در كلام نيز ابايي ندارد!
آقاي شيرزاد عزيز، متعجبم! متعجبم كه چرا شما نه دغدغه تقرير حقيقت را داريد و نه دغدغه تقليل مرارت. هم حقيقت را فرميگذاريد و هم مرارت را ميافزاييد.اما اين دو را به سود و نفع چه اصل سومي فروگذاشتهايد كه من نام آن را نميدانم و در فهم آن نيز ناتوانم؟ دقيقهاي كلاهتان را قاضي كنيد و برجاده انصاف و اخلاق بازگرديد.
آقاي شيرزاد عزيز! تخطئه و لجنمال كردن روزنامهنگاري كه براي كمك در پيشبرد اصلاحات جز " سلاح نقد" ابزار ديگري در دست نداشته و پرده مصلحت را جز به نفع حقيقت ندريده و منفعت فردي را فروگذاشته و هزينه نقد را بر منفعتهاي مريد بي گوش و چشم بودن ترجيح داده است ، هنري نيست كه بتوانيد به آن مفتخر باشيد. مايه مباهات شما نيست اگر به حكم مصلحت، با منتقد چنان برخورد كنيد كه او سكوت را بر سخن ترجيح دهد و اگر شما با سخنان ناراستتان، قصد پيروزي در چنين ميداني را داريد به شما بايد گفت كه چه بسا پيروز اين ميدان باشيد اما بر اين پيروزي نيز جشن گرفتن بيهوده است.
آقاي شيرزاد! ناراحت از آنم كه هشت سال صداقت و اخلاق را در رفتار اصلاحطلبان در حاكميت به انتظار نشسته بودم و اكنون نيز در پايان اين سالها همچنان در كلام شما، مفارقت با صداقت را به تماشا نشستهام.
***
در اين نوشتار قصد دفاع از عمل افشاري و عطري را ندارم و معتقدم كه آنها اگر عملي را انجام دادهاند خود نيز پاسخگوي بايد باشند و خواهند بود. به شما نيز اطمينان ميدهم كه تيغ نقد خود را نه فقط بر اصلاحطلبان مشاركتي، كه بر دوستاني نزديكتر از آنها نيز بلند كرده و ميكنم و نمونه ان نيز مقالهاي است كه در نقد عملكرد دانشجويان در ويژهنامه نوروزي شرق نوشتهام و ترديدهاي خود را در خصوص صداقت اصلاحي اين دانشجويان سياسي با آنها در ميان گذاشتهام. متاسفانه بايد بگويم كه كنايههاي شما نيز من را از گام برداشتن در اين مسير حقيقت طلبانه باز نخواهد داشت و تيغ نقدم را كندتر نخواهد كرد اگرچه اميدوارم در نقد نويسيهاي خود جانب انصاف را بر خلاف شما نگاه داشته باشم.
اما سخنم باشما تنها از اين باب است كه معتقدم اخلاق و صداقت مهمتر از هر عايدي ديگري است.شما را به سخن خودتان فرا ميخوانم كه " اين چرخ گردون هزار رنگ خواهد شد.آنچه ماندني است رنگ صداقت و صفا و استواري و حق طلبي است. رخت قدرت امروز بر قامت يكي است و فردا بر قامت ديگري."
***
آقاي شيرزاد! پدر عزيزم! روزگار غريبي است. پدران سكوت فرزندان بازيگوششان را ميپسندند و بر انتقادات آنها خرده ميگيرند. زمانه ،زمانه ملال آوري است. پدران ،چوب مفارقت بر فرزندان خود ميزنند؛ فرزنداني كه تنها سرمايهشان صداقت است و هنوز باب مصلحت به رويشان گشوده نشده است. چه بايد كرد؟
مطلب نیماراشدان با عنوان احمد شیرزاد و سمفونی اشمئزاز را هم اگر خواستید بخوانید.
